روابط عمومى جشنواره تاکيد کرده بود عدم نمايش اين فيلم تصميم برگزارکنندگان جشنواره نبوده است. اشاره روابط عمومى جشنواره به اظهارنظر تهيه کننده نيز گفت وگويى بود که همزمان روى خروجى خبرگزارى ايسنا رفته بود. در اين گفت وگو سيدجمال ساداتيان تهيه کننده فيلم اعلام کرد، مسئولان مربوط به موضوع فيلم از ما خواستند که فعلاً به رنگ ارغوان در جشنواره نمايش داده نشود. ساداتيان اين مسئولان را از حوزه امنيتى خواند و عنوان کرد: «ما فکر مى کرديم چون پروانه نمايش گرفته ايم مشکلى براى فيلم پيش نمى آيد. اما به دليل ورود فيلم به حيطه هاى امنيتى اين گروه مى خواستند به لحاظ تخصصى درباره فيلم نظر دهند. فيلم در دو نوبت براى آنان به نمايش درآمد و در جمع بندى نهايى به اين نتيجه رسيدند که به رنگ ارغوان به نمايش در نيايد.» ساداتيان درباره جلسات احتمالى بعدى و حل مشکل فيلم نيز گفت: «ممکن است جلساتى برگزار شود و اتفاقاتى بيفتد اما هنوز هيچ چيز مشخص نيست.»
• آغاز ماجرا
«به رنگ ارغوان» که سيزدهمين فيلم بلند ابراهيم حاتمى کيا است، قرار بود دومين فيلم او درباره اجتماع پس از عهدش بر سر نساختن فيلم جنگى با ماجراهايى که براى «موج مرده» پيش آمد باشد. او حدود دو سال قبل «ارتفاع پست» را روى پرده داشت که درباره گروگانگيرى در يک هواپيما بود و پس از آن از ميان چند طرح و فيلمنامه مختلف به طرح «به رنگ ارغوان» رسيد. فيلمى درباره شفق يکى از عوامل گروهک هاى سياسى اوايل انقلاب که پس از سال ها تصميم مى گيرد براى ديدن دخترش ارغوان که دانشجوى دانشکده جنگلدارى است، مخفيانه به ايران بازگردد. همزمان يکى از ماموران امنيتى به نام بهزاد در پوشش دانشجو وارد دانشکده شده و از تمامى امکانات مدرن امنيتى استفاده مى کند تا با کنترل ارغوان، شفق را به دام بيندازد. در اين ميان بين او و ارغوان رابطه اى عاطفى به وجود مى آيد. از سوى ديگر همکاران سابق شفق نيز قصد ترور او را دارند تا به دام نيروهاى امنيتى نيفتد. با چنين طرحى «به رنگ ارغوان» وارد مرحله ساخت شد و توليدش از زمستان تا پاييز امسال به طول انجاميد. دو ماه فيلمبردارى و سپس مراحل فنى طولانى مدتى که به گواه آنها که فيلم را ديده اند يکى از خوش ساخت ترين فيلم هاى حاتمى کيا را پديد آورده است.
• حاتمى کيا: فيلم سياسى نساخته ام
حرف و حديث ها درباره حاتمى کيا و فيلم تازه اش درست پس از آماده شدن تقريبى فيلم آغاز شد. زمانى که خلاصه داستان واقعى فيلم منتشر شد و تهيه کننده اعلام کرد «به رنگ ارغوان» را مى توان در ژانر يا گونه اى سينمايى تحت عنوان سياسى گنجاند. حاتمى کيا اما در گفت وگويى که چند روز بعدتر انجام داد عنوان کرد: «مدعى نيستم که نمى شود از اين فيلم اشارات سياسى را درک کرد اما اين بستگى به تعريف ما از سياست دارد. در به رنگ ارغوان نگاه سياسى در حداقل ترين وضعيت است و دوست ندارم فيلم، يک اثر سياسى ناميده شود.»
همين اظهارنظرها به رنگ ارغوان را وارد مرحله تازه اى کرد. مرحله اى که در سال هاى اخير براى برخى فيلم هاى ملتهب ديگر هم پيش آمده بود و آن بازبينى هاى مکرر در نهادهاى مختلف بود. به اين ترتيب به رنگ ارغوان در چند نوبت نمايش داده شد که آخرين مورد آن، دو نمايشى است که ساداتيان به آن اشاره کرده است. او درباره اين جلسات نيز گفته است: «عده اى فيلم را ديدند که به هرحال ميانشان هم موافق وجود داشت و هم مخالف اما در مجموع نظرات به نظر نمى آمد موضوع خاصى نمايش فيلم را تهديد کند.»
در چنين شرايطى تقريباً از روز چهارشنبه مسئله توقيف فيلم دهان به دهان ميان اهالى سينما و مطبوعات گشت و اين اظهارنظرها تا شامگاه روز گذشته هم ادامه داشت؛ درست زمانى که به شکل رسمى اعلام شد «به رنگ ارغوان» از جشنواره کنار رفته و اين مسئله به خواست تهيه کننده و کارگردان اثر بوده است.
• تغييرات در جشنواره
با بيرون رفتن فيلم حاتمى کيا از جدول نمايش هاى جشنواره و عدم نمايش فيلم، «باغ هاى کندلوس» به کارگردانى ايرج کريمى جايگزين به رنگ ارغوان در بخش مسابقه سينماى آسيا شد. ضمن اينکه شنيده مى شود در جدول برنامه ريزى شده دو فيلم «نقاب» و «دربه درها» که در روزهاى آخر نمايش به بخش ميهمان جشنواره اضافه شده بودند، در سانس هاى فيلم حاتمى کيا جايگزين شده اند. با توجه به شرايط فعلى و وضع فيلم «به رنگ ارغوان»، بايد به انتظار نشست و ديد زمان چه چيزى را تغيير خواهد داد. پيشتر شنيده مى شد به رنگ ارغوان يکى از فيلم هاى اکران نوروزى سينماهاى تهران در سال ?? خواهد بود و براى نمايش، با يک گروه سينمايى قرارداد نيز بسته اما حالا با لغو نمايش فيلم در جشنواره، شايد همه چيز دستخوش تغييرات جدى شود. آنچه فعلاً مسلم است خروج فيلم از جشنواره اى است که جز در دوره نوزدهم و ماجراى موج مرده در همه اين سال ها براى حاتمى کيا خوش يمن و پرجايزه بوده است. هرچند وضع پيش بينى ناپذير سينماى ايران سبب مى شود در روزهاى آينده منتظر شنيدن هر خبرى در اين زمينه باشيم.
پيشتر گفته ميشد آمريکاييها براي دادن مزد کم در فعاليتهاي نرمافزاري، اين کارها را به هنديها واگذار ميکند، اما اکنون اين روش در موضوع ديگري براي زنان فقير هندي تکرار ميشود، به اين ترتيب که والدين نابارور با ارائه مبلغي حدود پنج هزار دلار، رحم يک زن فقير هندي را اجاره ميکنند تا براي آنان فرزندي به دنيا آورد!
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، «لوسآنجلستايمز» در اينباره نوشت: مادران جايگزين در هند، به يک معامله خوب براي خارجيها تبديل شدهاند که معامله خوبي است.
«ساروج مهلي» از اين کار بسيار راضي است. يک دوره نهماهه کار که به هيچ مهارتي نياز ندارد و تنها زحمت آن در پايان کار و هنگام تولد بچه است. او احتمالا تا سال آينده، بچهاي را به دنيا خواهد آورد که اين بار به جمع خانوادهاش اضافه نميشود، بلکه به يک زوج آمريکايي نابارور، که «مهلي» را براي اين کار اجاره کردهاند، داده ميشود.
او در ازاي بازي کردن نقش مادر حامل بچه، پنج هزار دلار دريافت ميکند؛ مبلغي که برابر با دستمزد شش سال او به عنوان يک معلم در يکي از روستاهاي هند است. وي گذشته از پولي که نصيبش ميشود و آن را براي فرزندانش خرج ميکند، از شادي که براي اين زوج آمريکايي به ارمغان ميآورد، سخن ميگويد و اينکه اين کار براي آنان با گذراندن مراحل قانوني، چند صد هزار دلار هزينه داشته است.
در کنار کليه فاکتورهايي که باعث شده است در سالهاي اخير بازرگانان غرب در چندين زمينه به هند رو بياورند، تعداد رو به افزايش زوجهاي ناباروري است که در جستجوي زني مانند «مهلي» که حاضر به اجاره رحمش به آنان باشد، به هند روي آوردهاند.
اين موضوع تا حد زيادي مربوط به خانم دکتر «ايندريرا هيندوجا»، معروفترين پزشک ناباروري هند است که هر هفته، تقاضاهاي زيادي را از خارج از کشور دارد. در اينترنت هم ميتوان آگهيهاي زناني را که حاضر به اين کار هستند، پيدا کرد. عدهاي، اين روند را ناشي از افزايش بيش از حد رشد اقتصادي هند در پانزده سال اخير ميدانند.
دکتر «نادا»، از مقامات پزشکي گجرات هند ميگويد: اين معاملهاي است که هر دو طرف آن برد است؛ يک معامله کاملا به صرفه که اگر در استانهاي فقيري مانند «بنگال» و «آسام» اجرا شود، متقاضيان بسياري خواهد داشت.
عدهاي ديگر، هيچ توجيه اخلاقي براي اين کار ندارند و از انفجار فقر در اين کشور و خطرات آن در کشوري که سالانه صد هزار زن بر اثر بارداري و به دنيا آمدن نوزادان از بين ميروند، هراسانند. البته زوجهاي پولدار هندي نيز معمولا اگر داراي اين مشکل باشند، به اين کار روي ميآورند.
به هر حال، هر دو طرف معتقدند که تجارت باروري در هند، باعث توريسم خارجيان در اين کشور نيز خواهد شد و سود زيادي در بر خواهد داشت.
بر پايه تحقيقات شوراي تحقيقات پزشکي هند، به رغم کاهش اخير اين روند، اين صنعت سالانه حدود شش ميليارد دلار درآمد دارد.
«گاتوم اللهباديا» متخصص ناباروري در بمبئي که به تازگي يک زن حامله را براي يک زوج سنگاپوري پيدا کرده است، ميگويد: او در خواستهايي نيز از آمريکا، اسرائيل و اسپانيا دارد.
در استان «آناند»، هماکنون بيست زن، داوطلب کشت جنين در رحمشان شدهاند. عدهاي نيز دور اول حاملگي را به پايان رسانده و براي حاملگي دوم آماده ميشوند. البته شرايطي نيز در زنان داوطلب مدنظر است که از نظر روحي و جسمي آمادگي اين کار را داشته باشند. از نظر فيزيکي، اينکه آنان آمادگي عملي را که بر جسمشان انجام خواهد شد، داشته باشند و رواني اينکه داراي فرزند باشند تا دلبستگي زيادي به بچه جديدشان پيدا نکنند. معمولا تخمک نيز از آن خود زن نبوده و از يک اهداکننده يا مادر اصلي دريافت ميشود.
به اين ترتيب، هر دو طرف، قراردادي را امضا ميکنند که طي آن، والدين متقاضي، هزينههاي پزشکي زن حامل را بر عهده گرفته و زن حامل نيز هرگونه حقي در مورد نوزاد را به آنان واگذار ميکند که اين کار ترس بسياري از زوجهاي خارجي را از بين ميبرد.
معمولا هزينه اين کار از 2800 تا 5600 دلار متفاوت است، در کشوري که درآمد سالانه سرانه آن حدود پانصد دلار است، يک خوشبختي بزرگ است. معمولا زنان داوطلب از طبقات اقتصادي ـ اجتماعي پايين جامعه هستند. علاوه بر اينها، زنان حامله معمولا هداياي غذايي و دارويي و توجهات خاصي را از والدين در حال انتظار دريافت ميکنند که بسيار علاقهمندند سرمايهگذاريشان ثمر دهد.
معمولا زوجهاي آمريکايي به علت گراني اين کار در آمريکا (حدود 20 تا 25 هزار دلار) به کشوري مثل هند روي ميآورند و مرد طي سفري با زن حامل و خانوادهاش ديدار کرده و پس از اهداي اسپرم و امضاي قرارداد، بازميگردد.
هزينه کلي اين باروري با احتساب هزينههاي سفر و هزينههاي ديگر به حدود 7200 دلار ميرسد.
رخدادهاي چند سال اخير خاورميانه و اسرائيل و فلسطين، تأثيرات عميقي حتي بر حلقه اول تصميمگيران رژيم اسرائيل داشته و آنان را واقعبينتر کرده است، چنانکه «ليوني»، وزير خارجه جديد اين رژيم، هماکنون سخناني ميگويد که مادر نژادپرست او، از شنيدن آن به خشم ميآيد چراکه در آنها مجبور است کمي از نژادپرستي فاصله بگيرد و بر لزوم وجود کشور فلسطين، تأکيد کند.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب» به نقل از «نيويورکتايمز»، «زيپي ليوني» 47 ساله، نخستين زني است که پس از «گلدامير» در حدود نيم قرن پيش، به مقام وزارت امور خارجه رژيم اسرائيل رسيد.
وي زني است قدبلند، تميز و بدون آرايش. ليوني غيرعاديترين سياستمدار اسرائيلي و دختر يک صهيونيست (به ديده برخي تروريست) است که عضوي از «ايرگون»، سازمان زيرزميني فعال عليه انگليس و اعراب بود.
«ايتان»، پدر وي، رهبر بمبگذاريهاي هتل پادشاه ديويد در سال 1946 بود که باعث کشته شدن 91 نفر شد.
وي که پيروزي «حماس» را به عنوان يک گروه تروريستي، همچون زلزلهاي دانسته بود، در سفر اخيرش به مصر، با اظهارنظر «احمد ابوالغيظ»، وزير امور خارجه اين کشور، روبهرو شد. وي «حماس» را با «ليکود»، حزب راستگرايي مقايسه کرد که بعدها با کمک شارون به حزب «کاديما» تبديل شد و به سرعت اعلام کرد که «ليکود»، تنها يک حزب پارلماني بوده و هيچگونه گرايش نظامي ندارد.
پدر و مادر او که عضو اين حزب بودند، باعث شدند وي نيز در چنين جوي، مبني بر يک کشور يهودي با حقوق مساوي براي شهروندان غيريهودي بزرگ شود، اما آنچه او را براي عده بسياري خارقالعاده کرده و او را متحد جدي شارون جلوه ميدهد، توانايي او در تبديل روياها به واقعيت است.
وي ميگويد: «من هم مانند والدينم به خواسته و حق مردم يهود، معتقدم که بايد همه سرزمين اسرائيل را به دست آورند. اما دمکراتيک بودن اسرائيل هم کماهميت نيست و بايد با اکثريت يهودي به وجود آيد؛ بنابراين، ترجيح ميدهم، بخشي از سرزمين را براي زندگي در حاکميت مطلق يک دولت يهودي دمکراتيک از دست بدهم، اما بايد اين روند عاقلانه باشد».
او در آغاز کار به عنوان ستوان، وارد ارتش و در سن 22 سالگي نيز وارد «موساد» شد و به مدت چهار سال در آنجا ماند. وي پس از چهل سالگي و ازدواج با «نفتالي اشپيترز» به رغم شروع ديرهنگامش، بسيار سريع رشد و در پنج وزارتخانه خدمت کرد، به اين ترتيب، اعتماد عميق شارون را به دست آورد و به عنوان وزير دادگستري وارد کابينه شارون شد.
خلاصه آنکه سکته شارون، شوک بزرگي براي اسرائيل بود. «ليوني» ميگويد: «حزب کاديما به عنوان يک حزب دو سر شناخته ميشد. در آن زمان، اولمرت و ليوني و من دريافتيم، سري که بايد از بين برود، متعلق به من است، پس بهتر بود، داوطلب ميشدم؛ بنابراين، او محترمانه پاي خود را عقب کشيد و خود را به عنوان نامزد سوم حزب کاديما پس از «شيمون پرز» قرار داد.
وي ميگويد: مادرم هيچگاه دوست نداشت، سخنرانيهاي من از تلويزيون را که در مورد دو کشور براي دو مردم بود، بشنود و ببيند. اما يک بار به مادرش گفته بود که صحبتهاي دخترش او را آزار ميدهد، ولي شايد اين وظيفه دخترش اوست تا حق نسلهاي آينده را به اين شکل تضمين کند.
هرچند شک و ترديد و نفرت ايرانيان به دولت انگلستان، ريشه در واقعيات تاريخي روابط ايران و اين کشور دارد، اما مشخص نيست که چرا به تازگي برخي رسانههاي آمريکايي تلاش ميکنند به اين جو نفرت ايرانيان دامن بزنند.
به گزارش سرويس بينالملل «بازتاب»، با اين حال، شماري از تحليلگران بر اين باورند که بخشهايي از نخبگان آمريکا به اين نتيجه رسيدهاند که انگليس در رابطه ايران با آمريکا هم دودوزه بازي ميکند و اينگونه گزارشها را نشانه تمايل برخي محافل آمريکايي به ارتباط مستقيمتر با ايران از طريق تخريب چهره انگلستان در ايران ميدانند.
به گزارش خبرنگار «نيويورکتايمز» از تهران، از ديد ايرانيها، ايالات متحده آمريکا ستمگر جهاني است و اسرائيل هميشه در رأس فهرست دشمنان ايران قرار دارد. اما براي دريافتن اين مطلب که حس بياعتمادي و بدگماني ايرانيها به کدام دسته از مردم دنيا بيشتر از همه است، کافي است سري به خيابان «بابي سندز» تهران بزنيد؛ اين خيابان به نام مبارز جمهوريخواه ايرلندي که در سال 1981 به خاطر اعتصاب غذا جان خود را از دست داد، نامگذاري شده است.
رضا عباسيان 72 ساله دلال تمبر و سکه در اين خيابان، ميگويد: از دويست سال پيش که انگليسيها، پا به خاک ايران گذاشتند، ما جز کارهاي ناپسند، چيز ديگري از آنان نديدهايم. ما خاطرات خوشي از انگليسيها نداريم؛ ديدگاه عباسيان، از جمله مواردي است که ايرانيان در هر طبقه؛ اقتصادي، اجتماعي، سياسي، در مورد آن توافق نظر دارند.
اين باور که انگليس، عامل پشت پرده بيشتر رخدادها در ايران است، تنها يک تئوري دغلکارانه و توطئه از سوي اين کشور نيست، بلکه منشوري است که با آن، حوادث قابل رويت هستند و آمريکا با نام «شيطان بزرگ»، اغلب به مثابه کودکي پرزور و بازو و بيچاره است که دست نشانده نيروهاي مکارتر، ماهرتر و باهوشتر مستقر در لندن است.
يک ديپلمات اروپايي ميگويد: يک بار از يک کودک ايراني، نقاشي را هديه گرفته بود که در آن، آمريکا يک عروسک خيمهشببازي بود که انگليس، نخهاي متصل به آن را تکان ميداد.
منصوره اتحادي، استاد تاريخ ميگويد: ما به مدت دويست سال رابطه سياسي با انگليس داشتهايم. آنان هيچوقت بيگناه نبودهاند. يک حس همگاني در ايران هست و آن اينکه انگليسيها، هيچگاه در ايران بيتقصير نبودهاند که البته دلايلي تاريخي براي اين حس شک و ترديد ايرانيها نسبت به انگليس، وجود دارد.
به گفته اين استاد تاريخ، در اوايل قرن 20، انگلستان بر سر به دست آوردن کنترل اوضاع ايران با روسيه و فرانسه همراه شد، اما به محض دست يافتن به بخشهاي جنوبي و ميادين غني نفتي، يکهتاز شد و طي سالهاي متمادي، ايران بانک مرکزي نداشت و به بانک امپريال وابسته بود.
نويسنده «نيويورکتايمز» در ادامه ميگويد: همه بچه مدرسهايهاي ايران اين را ميدانند که انگليس يک پاسبان را ساخته و پرداخته کرد به اين ترتيب بود که رضاشاه پهلوي ديکتاتور را به قدرت رساند. اين شخص، سلسله منفوري را بنيانگذاري کرد که تا انقلاب شيعي سال 1979، دوام يافت. اين در حالي است که بدگماني نسبت به انگليس، به ويژه در بين نسل قديميتر ريشهدار است و به مسخره گرفته ميشود.
يکي از نامآشناترين رمانهاي ايراني با نام «دايي جان ناپلئون»، داستان عشقي کمدي است که در آن به اين امر اشاره شده که چطور ايرانيها در تمامي کارهاي سياه، دست انگليس را ميبينند. در اين رمان همچنين به اين عبارت اشاره شده که «اين کار انگليسهاي لوچ است». در حالي که ايرانيها در به سخره گرفتن انگليسيها تبحر دارند، اين ديدگاه آنان روابط شديدي را که بين تهران و لندن در مورد مسائل هستهاي وجود دارد، پيچيدهتر ميکند.
يک ديپلمات غربي ـ که خواست ناشناس بماند و نام کشورش را نيز نياورد ـ گفت: ايرانيها اغلب در جلسات ديپلماتيک هستهاي به بيانصافيهاي تاريخي انگليسيها اشاره کردهاند که البته در اين مورد، انگليس به تنهايي کار نميکرده و آمريکا و اسرائيل هم در ارجاع پرونده ايران به شوراي امنيت دست داشتهاند، اما انگليس در اين ميان، رئيس سيرک بوده است!
در اين ميان، اتفاقي که بيش از همه ايرانيها را به خشم ميآورد، دست داشتن انگليس در سقوط دولت مصدق و روي کار آوردن محمدرضاشاه پهلوي است. به عقيده ايرانيها، با وجود تمامي رفتارهاي منفي که ايرانيها به آمريکا نسبت ميدهند، آمريکا پس از انگليس قرار دارد.
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر ميکردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه ميگن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه ميکنن. به خاطر اينکه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فکر کردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد که رو دست خورده، با عصبانيت فرياد کشيد: بيشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچکدوم فکر نميکنن که شبيه «شارون استون» هستن.
زن همچنان معترض گفت: خب، که چي؟
مرد گفت: چون شما فکر ميکردين که شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننهتو از اشتباه درآر.
مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض کردم که، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد کشيد: اصلا به تو چه که من چه تصوري دارم.
و کيفش را براي هجوم به مرد بلند کرد.
مرد خود را عقب کشيد و خواست که به راهش ادامه دهد.
اما زن، دستبردار نبود و سه، چهار نفري هم که از سر کنجکاوي جمع شده بودند، ترجيح ميدادند دعوا ادامه پيدا کند.
يک نفر به مرد گفت: کجا؟ صبر کنين تا تکليف معلوم بشه.
ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به کت و شلوار مرتب مرد اشاره کرد].
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد که از او فاصله ميگرفت، فرياد کشيد: هرچي از دهنت دربياد، ميگي و بعد هم مثل گاو سرتو مياندازي پايين ميري؟
يک نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان که به دنبال مرد ميدويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود ميکشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديکه کثافت.
*****
در کلانتري پيش از آنکه افسر نگهبان پرسشي بکند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاکيام. به من اهانت کرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد که موهاي جوگندمياش را مرتب ميکرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم که شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت کردم.
افسر نگهبان هاجوواج به زن نگاه ميکرد.
زن، روسرياش را عقبتر برد، آنقدر که دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه که من شبيه کي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ايشون شبيه کي هستن؟
مرد گفت: شما اکواين؟
افسر نگهبان گفت: اکو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره که صدا رو تکرار ميکنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي ميکنم. چطور ميتونم نسبت به مسائل اطراف خودم بيتفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم که فکر ميکرد، سوفيا لورنه. آنقدر طول کشيد تا من حاليش کنم که اينطور نيست. آخرش هم فکر کنم نشد. ديروز اتفاقا کلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شکايت مشابهي.
افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاري از جيبش درآورد و برگههاي بلند پيش رويش را مرتب کرد: پس اين مزاحمت براي خانمها کار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهي وقتها هم روزي دو بار.
البته فقط خانمها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشکل رو دارم. بعضيها فکر ميکنن «مارلون براندو» هستن، بعضيها فکر ميکنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشهها نيست...
زن آينه کوچکي از کيفش درآورد و با دستمال کاغذي، خرده ريملهاي زير چشمش را پاک کرد و در حالي که آينه را در کيفش ميگذاشت، گفت: يه مزاحم حرفهاي! خوب شد که به دام افتادي.
افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگيناپذير بروبچهها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون ميدونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.
افسر نگهبان زهر متلک زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز کرد و پاهايش را به هم کوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفهاي نيستم. فراري هم نبودم که به دام افتاده باشم. هرجا که تذکري دادهام، تاوانشم پرداختهام، کلانتريش هم رفتم. به هيچکس هم بدهکار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.
و کاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و کاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان کاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بکوبد و چايها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و کاغذ را به افسر نگهبان داد.
افسر نگهبان پس از مروري کوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممکنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممکن است عدهاي اشکال بگيرند که در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشکال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است].
زن خواست کاغذ را پس بگيرد که افسر نگهبان، کاغذ کوچکي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين کفايت ميکنه.
مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مکثي کرد و گفت: خب بدين، اشکال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.
افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا ميپرسي؟
مرد گفت: ميخواستم ببينم اشکالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بياطلاعم، اينه که...
افسر نگهبان گفت: نه، اشکالي نداره.
و به زن گفت: علت شکايت رو چي بنويسم؟
و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زدهام که شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگهاي به شما کردهام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.
مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بيشرف، کثافت، گاو و حرفهاي ديگه که حالا بعد من در شکايتم مطرح ميکنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه کار کرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده که تکميل شد، ميفرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حکم ميده.
مرد پرسيد: در مورد اينکه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت ميکنن؟
و با خود ادامه داد: کار قاضي هم واقعا دشواره ها. اگه بخواد از نزديک بررسي کنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت ميکنن.
و به ساعتش نگاه کرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا ميمونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.
مرد به زن گفت: من حالا که بيشتر دقت ميکنم، ميبينم در قضاوتم اشتباه کردهام. شما خيلي هم بيشباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا ميگين؟!
مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيليها بهم ميگن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبهرو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف ميکنه.
زن به افسر نگهبان گفت: من ميخوام شکايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين کاغذارو هم پاره کنين بريزين دور.
افسر نگهبان گفت: نميشه. قانون وظيفه خودشو انجام ميده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شکايتم صرفنظر کنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تکليف قانون چي ميشه؟!
مرد گفت: قانون که شماره موبايل ايشون رو داره.
افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشکله. ولي خودم يه جوري حلش ميکنم.
مرد از جا بلند شد که برود. قبل از رفتن، رو کرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه که از اول که آمديم اينجا تو ذهنم موج ميزنه، ميشه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي که کاغذها را پاره ميکرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: ميخواستم بپرسم شما شبيه «شرلوک هلمز» نيستين؟!
در يک زمان استثنايي رايحه دلانگيزي وزيد و سفرهاي پهن شد که خيلي چيزها درون آن بود و هر کس به فراخور استعداد، نياز به لياقتش از اين سفره بهره برد. بعضيها چندين بار به جبهه رفتند ولي هيچ نبردند و دست خالي برگشتند. شايد حکمتي بود که ما از فهم آن عاجزيم.
در عمليات خيبر، ما به سمت باتلاقها رفتيم و از آنجا ما را به جايي هليبُرد کردند که مطلقاً راه بازگشتي نبود. کنار رود دجله که رزمندگان از آن آب وضو ساختند. دجله برايم يک ارزش بود. خدا توفيق داد و آنجا را ديدم، با خوشحالي و اشتياق از خاکريز سرازير شدم تا دست به آب دجله بزنم.
پشت يک اتوبان ماشينهاي عراقي را از فاصله صد و پنجاه متري ميديديم که به راحتي عبور ميکردند، عراقيها اصلاً باورشان نميشد، يک وقت نگاه کردند ديدند ما توي دامنشان هستيم. کي؟ چه کساني؟ همين برو بچههاي بسيجي 15-20 ساله کم سن و سال. عراقيها ما را قيچي کردند، راه برگشتي نبود نيروها ماندند، قايقها نميدانستند ما کي هستيم، فقط ميبايست هليکوپترها به داد ما ميرسيدند. حدود 100-150 نفر مجروح داشتيم و 105 نفر هم اسير.
يادش بخير، مرتضي قرباني فرمانده عمليات گفته بود که جاده را ببندند تا جلوي نفوذ عراقيها گرفته شود بلکه بتوان زخميها را تخليه کرد و عقب آورد ."هور" هواي عجيبي داشت شب خيلي سرد بود و روز بهشدت گرم و آزار دهنده. دستور آمد که وسيله کافي نداريم اسرا را آزاد کنيد، نزديکيهاي غروب اسرا آزاد شدند. من ديدم 7-8-10 نفر راه افتادند رفتند اما بقيه ماندند! يک پيرمردي جلوي مرا گرفت و يکباره، دستم را بوسيد و به فارسي کفت: «پسرم! اجازه بده من اينجا بمانم.»
گفتم: «مگر شما ايراني هستي؟»
گفت: «من در کربلا مغازه پارچهفروشي دارم. قرار بود پسرم به جبهه بيايد، چون دانشجو بود گفتند اگر تو بهجاي او بروي او را نميبريم و من براي اينکه پسرم درسش را بخواند خودم آمدم. من اصلاً چيزي بلد نيستم، ما را آوردند آموزش بدهند که از اينجا سر درآورديم. ولي من عاشق خمينيام.»
گفتم: «زن و بچه تو در عراقي هستند. پيش آنها برو.»
جواب داد: «کجا بروم. کدان زن و بچه!؟ سالها دنبال آقا بودم و الان آمدهام تو دامن امام.»
در زمان گذشته جوانهاي ما شخصيتهاي خارجي را الگوي خودشان قرار ميدهند، ولي جبهه ما يک "مدينه فاضله" بود و رزمندگان با آن همه ايثار و سلحشوري و اخلاق، براي تاريخ سرمشق و الگو شدند.
آن شب وضعيت عجيبي بود. خوابيدن در شبي سرد و پُر سوز، آن هم در کيسه خواب خيسي که پارهاش کرده بوديم تا هر چهار – پنج نفرمان در آن جا بگيريم.
هر وقت که چشم باز ميکردم و ميديدم يک برادر روحاني بالاي سر بچههاي مجروح که قطع نخاعي هم ميانشان بود نشسته و دارد به مجروحين ميرسد، آنها را نوازش و دلداري ميدهد، همان پيرمرد عراقي هم در کنارش بود. همين که هليکوپتر ميآمد مجروحين را ببرد، يک مرتبه سر و کله عراقيها هم پيدا ميشد، احتمالاً از رادار ميديدند، خيلي وحشتناک بود، محل فرود هليکوپتر يک جاده با عرض 5-6 متر بود که هليکوپتر مينشست، اسلحه و مهمات خالي ميکرد، و مجروح ميبرد.
مجروح کم سن و سالي را که هم قطع پا بود و هم قطع نخاع، در پتو پيچيده و روي برانکارد گذاشته بوديم و منتظر هليکوپتر بوديم. از اين بچه خيلي خون رفته و بشدت نحيف و ناتوان شده بود. وقتي هليکوپتر آمد و نشست، باد پروانهاش مجروح را که سِرُم هم به دستش بود بلند کرد روي هوا چند متر آنطرفتر توي باتلاق انداخت، من و يکي از بچهها خودمان را انداختيم توي باتلاق و او را بيرون کشيديم. سوزن سِرُم دست او را بريده بود و خون ميآمد، وقتي مجدد او را توي پتو پيچيديم – همه اينها شايد کلاش در يک دقيقه اتفاق افتاد – ديدم اشک از چشمش سرازير شده ميگويد: «السلام عليک يا ابا عبدالله»
شهيد نظام همکار ما بود. او را ميشناختم، او يک هنرمند واقعي بود و هنوز آواي دلنشين و سرودهايي را که خود ميسرود و ميخواند در گوشم ميپيچيد. او شاعر، آهنگساز و خواننده سرود مشهور "روح مني، بتشکني خميني خميني" بود. اسطوره تقوي و اخلاص و مردانگي. حيف که جوانهاي ما آنها را نديدند و درک نکردند. امروز که در اين محفل با صفا دل شما سر اين سفره است و همه از آن بهره ميبريد. به واسطه وجود همين شهداست و ما امروز زندهايم و آبرومند.
از عمليات بيتالمقدس فيلمي گرفتم که از سازمان سينما هم پخش شد. توي بچههاي لرستان دو نفر بودند که يکي 11 و ديگري 12 سال داشت ـ من هنوز عکسهايشان را دارم ـ وقتي ميخواستند به آنها لباس، کفش، پوتين و کتاني بدهند هر چه گشتند اندازه قد و قواره آنها پيدا نشد. اسلحه کلاشينکف را که روي زمين ميگذاشتند تا روي سينهشان ميآمد. آن روز ما با آنها مصاحبه کرديم و براي خانوادههايشان پيام گرفتيم، که از راديو پخش شدم.
يکي از اينها تعريف ميکرد که چطوري به جبهه آمده است. ميگفت: «همينکه داييام سوار قطار شد من هم پشت سرش دويدم تو قطار، يک نامه هم قبلش براي مادرم نوشته بودم که مادر جان نگران نباش...
دايياش ميگفت: «من ديدم اين بچه جبههاي است آوردمش!»
ديگري اسمش «سعيد» بود که تا آن موقع 3 عراقي به اسارت گرفته بود. يادم هست، از او سؤال کردم که: «شما براي بچههاي شهر و محلهات چه پيامي داري؟»
گفت: «اين بچهها بروند سنگر مدارس را پر کنند و درس بخوانند!»
من خندهام گرفت پرسيدم: «کلاس چندمي؟»
گفت: «چهارم دبستان»
گفتم: «پس چرا خودت نرفتي در سنگر مدارس درس بخواني!؟»
که يک مرتبه گفت: «آقا قطع کن، قطعکن!... من اينها را ميگويم که پدر و مادرم از دست من دلخور نباشند، اين وظيفه من است که به بچهها بگويم درس بخوانند، ولي هر کس جبهه را دوست داشته باشد خودش ميآيد.»
بچه 11-12 ساله اگر هم حسبازي داشته باشد يکي دو روز، ده روز نه چند سال! در جنگ خطر مجروح و کشته شدن است، بالاخره خسته و زده ميشود اما او با عشق و علاقه ميماند و خم به ابرو نميآورد. سالهاست که داستان کربلا و عاشورا و قاسم 13 ساله را براي ما گفتند، چقدر درک ميکرديم؟ الان که ما حسين فهميدهها را ديدهايم اين مطلب را خوب درک ميکنيم. خلاصه آن انساني را که خدا به آن افتخار ميکند درهمين جبههها بود.
دوست عکاسم ميگفت: «يک فرمانده بود که مثل حضرت عباس با لب تشنه شهيد شد. او مرتب اين سو و آن سو ميرفت و گردان را امر و نهي و هدايت ميکرد يکبار او را ديدم خسته و تشنه بود به او آب دادم نخورد. گفتم: «حاجي آب بخور، لبت از تشنگي خشکيده و ترک برداشته چرا آب نميخوري؟!» اشک در چشمانش حلقه زد و هيچ نگفت. 5 دقيقه بعد ترکش خمپارهاي خورد و با بيسيم چياش به شهادت رسيد. او رفت و من ماندم.
خبرنگار «بازتاب» از بيروت، در گزارشي، جزييات عمليات جنبش حزبالله لبنان و واکنش اسرائيليها را اعلام کرد.
بنا بر اين گزارش، عمليات غافلگيرانه روز گذشته مقاومت حزبالله، باعث شد تا «ايهود اولمرت»، نخستوزير تازهکار رژيم اسرائيل، روز گذشته را سختترين روز اسرائيل بخواند.
بنا بر اين گزارش، در حالي که عمليات ديروز حزبالله در ساعت 9:05 بامداد انجام شد، اولين گلولهباران اسرائيليها در ساعت 11 انجام شد که نشانگر ضعف فرماندهي و کنترل و عدم توان عکسالعمل آنهاست. ناتواني نظاميان اسرائيلي در حمله به مراکز غيرنظامي و زيربناي اجتماعي و اقتصادي لبنان و به شهادت رساندن غيرنظاميان مشخص ميشود.
در عمليات مقاومت اسلامي لبنان در جنوب لبنان، رزمندگان حزبالله موفق شدند دو اسير از اسرائيل گرفته، هشت نظامي را به هلاکت برسانند و 21 نفر از نظاميان اين رژيم را مجروح کنند. آنها به دو خودروي زرهي و نظامي اسرائيل هم، آسيب جدي رسانند که از نظر آنان، اين عمليات موفقيتآميز و پايانيافته تلقي ميشود.
اين گزارش ميافزايد: اکنون رژيم اسرائيلي از يک سو در نوار غزه با مقاومت فلسطين درگير است (در جبهه داخلي) و از سوي ديگر در بيرون از مرزهاي خود در شمال فلسطين با مقاومت اسلامي حزبالله که آنان را در شرايط سختي قرار داده است.
اين رژيم به رغم به کار بردن شديدترين حملات و تخريب اماکن مختلف در نوار غزه، هنوز نتوانسته است مشکل اسير نظامي خود در دستان حماس و مقاومت فلسطيني را حل کند که به يکباره درگير مسئله اسارت سربازان خود توسط حزبالله ميشود.
بنا بر گزارشها، دولت اسرائيل شب گذشته جلسه اضطراري تشکيل داده و انجام عمليات نظامي عليه خاک لبنان را به تصويب رسانده است.
در اين حال، يک مقام آگاه در جنبش مقاومت حزبالله لبنان به خبرنگار «بازتاب» گفت: حزبالله، نام عمليات خود را «وعده صادقانه» گذاشت تا به ملت لبنان و فلسطين اعلام کند که به قول خود براي آزادي اسرا و حمايت از ملت لبنان و فلسطين عمل کرده است. اين عمل حزبالله، باعث ميشود که فشار از فلسطين و ملت محروم آن، کاسته شود. به عبارت ديگر،عملکرد حزبالله تنها براي ملت لبنان و خانواده اسراي لبناني نبوده، بلکه شامل ملت فلسطين و زندانيان دربند رژيم اسرائيل از کشورهاي عربي نيز خواهد شد.
وي با اشاره به سخنان سيدحسن نصرالله، دبيرکل حزبالله، در مصاحبه مطبوعاتي ديشب، که اکثر شبکههاي خبري، صوتي و تصويري عربي و غربي دنيا آن را مستقيم پخش کردند، گفت: اين سخنان، نشاندهنده تمايل جريان شيعه براي اقدام يک عمل انساني و نوعدوستانه است و اينکه اعتقادي به ادامه نبردي که در آن غيرنظاميان آسيب ميبينند، ندارد و براي تبادل اسرا، آمادگي دارند.
وي افزود: حزبالله به دنبال مذاکره غيرمستقيم با رژيم براي تبادل ميباشد و سازمان ملل و محافل بينالمللي بايد به اسرائيل فشار بياورند تا تبادل انجام شود.
وي در پاسخ به سؤالي درباره علت آغاز حملات روز گذشته حزبالله به مواضع نظامي اسرائيل، اظهار داشت: حزبالله مدتهاست که به دنبال آزادي اسراي دربند اسرائيل است و از ابتدا نيز بر اين امر اصرار ميورزيد، ليکن نه رژيم صهيونيستي اهميت ميداد و نه جوامع و محافل بينالمللي توجهي به خواست حزبالله ـ که يک خواسته انساني و خواسته مردم لبنان و فلسطين و خانواده اسرا بود ـ کرد. دبيرکل حزبالله بارها به طرف اسرائيلي اخطار داده بود و حتي يک ماه گذشته در سالروز بزرگداشت اسارت «سمير قنطار» گوشزد کرد که به زودي سمير را خواهد ديد و لذا حزبالله در انجام تکليف انساني و شرعي خود و عمل به وعدههايي که داده بود مجبور به گرفتن اسير از طرف مقابل (دشمن صهيونيستي) بود. به همين خاطر، نام عمليات را «وعد صادق» (وعده صادقانه) گذاشتند.
غلامعلي رجايي که خود نيز از جمله زندانيان سياسي و حاضران اين نشست بود، در گزارشي، به شرح بخشهايي از اين نشست کمنظير پرداخته است.
در بخشي از اين گزارش آمده است: منصوري که حرف ميزند و از شکنجه شدن وحشتناک آن جوان 17 ساله سخن ميگويد، به خاطرات خودم باز ميگردم در صبح 9 فروردين 57 به همراه همرزم مجاهدم دانشجوي شهيد عظيم اسدي مشکال و دوستان ديگري از دوستان دوران دانشجويي به نامهاي رحيم طحان و غلامعلي اعظمي، در زير شکنجههاي مأموران شهرباني دزفول که چه که نکشيديم در آن سحرگاه دستگيري. آنها ابتدا بدن ما را کاملاً خيس کردند و سپس با باتوم و شيلنگ و مشت و لگد به جان ما افتادند و من به چشم خود ديدم شيلنگ آب 15 متري به گونهاي قطعه قطعه شد که در آخر کار فقط يک متر از آن باقي ماند که آن را هم به کناري انداختند! و لحظاتي بعد، در يک متري خودم عظيم را در حال احتضار ديدم و به گوش خودم شنيدم که پزشک قانوني به رئيس آگاهي ميگفت: فايدهاي ندارد، دارد تمام ميکند و راست گفت، چه نيم ساعت بعد عظيم به شهادت رسيد... .
مجري سپس از خانم مرضيه حديدهچي که به نام «دباغ» معروف است، به جايگاه براي خاطره دعوت کرد. وي با تأني به کمک عصايي که در زير چادر مشکي اش ديده ميشود به طرف تريبون ميرود. چه کشيده است اين زن در زندانهاي ستم شاهي و در عصر غربت و تبعيد امام امت، خدا ميداند. وي پس ا ز بسم الله بر قوم ظالمين لعنت ميفرستد که پيداست چه بغضي در دل نهفته دارد. او را با عصا که ميبينم ياد خاطراتي ميافتم که براي من تعريف ميکرد که به امام گفته است براي حمل تيربار در دوران مبارزه چريکي نمي توانسته است چادر بپوشد و … خدايا چه کسي جز تو ميداند اين زن کيست و چه کشيده است؟...
خانم دباغ از خاطره شکنجه دختر جوانش رضوانه ميگويد که وي را براي شکنجه ميبردند که شنيدن فريادهاي وي چگونه لرزه بر اندام مادرش که سخت تر از او شکنجه ديده بود ميانداخت. وي ميگفت پس از آنکه صداي دخترم خاموش شد و نگهبان در سلول را باز کرد به سختي تا پشت در رفتم تا ببينم دخترم را آوردهاند يا زنداني جديدي به سلول وارد شد و اگر دخترم را آوردهاند، زنده است يا مرده که ناگهان ديدم بدن نيمه جان رضوانه را در پتويي انداخته و کشان کشان به سلول رساندند. از ديدن وضعيت فرزندم که احساس کردم در زير شکنجه دژخيمان شهيد شده است (هر چند وقتي که بيهوش ميشد به صورت او آب ميريختند تا به او هوش بيايد و شکنجه شود) بسيار بيتاب و مضطرب شدم که ناگهان صداي مصمم مرحوم آيتالله رباني شيرازي در سلول مجاور بود، لرزه بر بدنم انداخت که آيه «و استعينوا بالصبر و الصلوه» ( از نماز و روزه کمک بگيريد ) را قرائت ميکرد، مرا به خود آورد.
با شنيدن آن صدا و آيه، شروع به استغفار کردم که خدايا مرا ببخش. سپس لحظاتي ساکت شدم و به دخترم نگاه کردم که بر روي کف سلول چنان بيحس افتاده بود که احساس کردم مرده است و در دلم خدا را شکر کردم که مرد و از دست اين پليدان نامرد راحت شد. دوباره دخترم را براي شکنجه بردند و 16 روز بعد نيمه جان در سلول انداختند و رفتند.
اينکه اين شير زن چه ديده و چه کشيده که به مرگ فرزند جوانش نسبت به زنده ماندنش در اسارت راضيتر بوده است، فقط خدا ميداند و بس.
به آقاي شهروش، مدير کل بنياد شهيد قزوين که خود از تير خوردههاي تظاهرات در سن 17 سالگي در قزوين است و پاي راستش را از زانو در اين قضيه از دست داده ميگويم نميدانم خدا چگونه ميخواهد با خانم دباغ معامله کند؟ و البته ميدانم خانم دباغ و دباغها، خود به اين نکته به خوبي واقف هستند که بايد تا ابد سپاسگزار حضرت دوست باشند که به آنها توان تحمل چنين صدماتي را مرحمت فرموده است. خانم دباغ در پايان خاطره خود به تلخي ميگويد: من و دخترم در زندان به مادر و دختر پتويي معروف بوديم، چون حجاب را از سرِ ما گرفته بودند و وقتي ما را به بازجويي ميبردند ما به ناچار با بستن پتو به دور سرمان به اتاق منوچهري جلاد شکنجهگر ساواک وارد ميشديم و در سلول هم همان پتو را به جاي روسري به سر ميکرديم.
چقدر خانم دباغ از مردم اشک گرفت، خدا ميداند! انگار روضه ميخواند. جالب اينکه حتي بچههاي زندان هم با شنيدن خاطرات او اشک ميريختند... .
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آنکه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فکر ميکردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه ميگن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟
مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه ميکنن. به خاطر اينکه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فکر کردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد که رو دست خورده، با عصبانيت فرياد کشيد: بيشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچکدوم فکر نميکنن که شبيه «شارون استون» هستن.
زن همچنان معترض گفت: خب، که چي؟
مرد گفت: چون شما فکر ميکردين که شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننهتو از اشتباه درآر.
مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض کردم که، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد کشيد: اصلا به تو چه که من چه تصوري دارم.
و کيفش را براي هجوم به مرد بلند کرد...
افسر نگهبان هاجوواج به زن نگاه ميکرد.
زن، روسرياش را عقبتر برد، آنقدر که دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه که من شبيه کي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه که ايشون شبيه کي هستن؟
مرد گفت: شما اکواين؟
افسر نگهبان گفت: اکو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره که صدا رو تکرار ميکنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.
مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي ميکنم. چطور ميتونم نسبت به مسائل اطراف خودم بيتفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم که فکر ميکرد، سوفيا لورنه. آنقدر طول کشيد تا من حاليش کنم که اينطور نيست. آخرش هم فکر کنم نشد. ديروز اتفاقا کلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شکايت مشابهي.
افسر نگهبان که همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودکاري از جيبش درآورد و برگههاي بلند پيش رويش را مرتب کرد: پس اين مزاحمت براي خانمها کار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبهرو بشم. گاهي وقتها هم روزي دو بار.
البته فقط خانمها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشکل رو دارم. بعضيها فکر ميکنن «مارلون براندو» هستن، بعضيها فکر ميکنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشهها نيست....
متن کامل را در ستون «گزارش» بخوانيد.
[17/3/1387- 11:39 ع] 360
[17/3/1387- 11:39 ع] بدون شرح !!!
[26/11/1386- 1:0 ع] کتاب کمک درسي
[25/11/1386- 1:0 ع] کتاب کمک درسي
[24/11/1386- 1:0 ع] کتاب کمک درسي
[23/11/1386- 10:0 ع] قبولي تو کنکور
[23/11/1386- 10:0 ع] کتاب هاي کمک درسي
[23/11/1386- 6:40 ع] اس ام اس هايي براي يادبود عشق...
[23/11/1386- 6:38 ع] چند تا اس ام اس خف
[23/11/1386- 6:26 ع] اس ام اس هاي شاد براي جوانان
[23/11/1386- 6:23 ع] اعلام برندگان سيمرغ هاي مسابقه سينماي ايران
[22/11/1386- 11:28 ص] کتاب هاي کمک درسي براي کنکور
[17/9/1386- 6:13 ع] بازي پرسپوليس (ديروز استاديوم)
[آرشيو شده ها]
بازديد ديروز: 89
کل بازديد :29589
من يک آدم توهمي هستم که عاشق هستم
ღ♥ღگل پسرღ♥ღ
عطش
پژواک سکوت
وديو کليپ ها و آهنگهاي جديد برنامه و ترفندهاي ويندوز و هک
جديد ترين عکس هاي هاليوود و بازيگران خارجي
Rap Tv
طلسم شدگان
گزارشگر و خبرنگار
يــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــدا
نام: | |
ايميل: | |






















