بنر
بزرگ ترین سایت رپ
5 - پرسپوليس زلزله
آن که با حق بستيزد خون خود بريزد . [نهج البلاغه]
پرسپوليس زلزله
  • پست الکترونيک
  • شناسنامه
  •  RSS 
  • پارسي بلاگ
  • پارسي يار
  • در ياهو
  •    1   2   3      >
    الهی!

    با زورقی از گلبرگ نیایش هایم به دریای مهربان نگاهت پناه می جویم وشاعرانه ترین لحظه های عاشقی را با تا زیانه بر نفس بد خواهم می آفرینم و همراه با چلچله های مهاجر امید از پاییز زرد جانم رها می گردم.

    ـــــــــــــــــــــــــــــ

    پرده ی اسرار


    دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد
    چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

    آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت
    آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

    اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار
    طالع بی شفقت بین که درین کار چه کرد

    برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
    وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد

    ساقیا جام میَم ده که نگارنده ی غیب
    نیست معلوم که در پرده ی اسرار چه کرد

    آنکه پر نقش زد این دایره ی مینایی
    کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

    فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
    یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
    وز بستر عافیت برون خواهم خفت
    باور نکنی خیال خود را بفرست
    تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت
    *****
    نی قصه ی آن شمع چو گل بتوان گفت
    نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
    غم در دل تنگ من از آنست که نیست
    یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
    حافظ

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    نکته های کوچک از بزرگان

    Å مهربانی زبانی استکه ناشنواها می توانند بشنوند و نابیناها می توانند بخوانند.(مارک تواین)
    Å بدبین آدمی است که قیمت هر چیزی را می دانداما ارزش هیچ چیزی را نمی داند.(اسکاروایلد)
    Å وقتی مردم به شما می گویند: چقدر جوان جلوه می کنید. معنایش آن است که پیر شده اید و سن و سالتان فراتر از این جلوه ی ظاهری است.(آندره موروا)

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    يه روز به یکی ميگن باآجر جمله بساز.ميگه:باآجر جمله نمي سازن و خونه مي سازن.

    ***

    یارو ميره لباس فروشي ميگه ببخشيد اقا شلوار نخي داري فروشنده ميگه آره. میگه:پس دو نخ بده!

    ***

    یکی مي ره دکتر مي گه اقاي دکتر نمي دونم چرا چند وقته کسي منو تحويل نمي گيره؟
    دکتر مي گه لطفا نفر بعد.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت
    ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


    الهی!

    با بارانی ترین نگاهم به درگاه ملکوتی تو پناه می جویم و نام های مقدس تو را با ذره ذره وجودم تکرار می کنم. یا نور، یا نورالنور، یا منور النور یا نور کل نور .... و عاشقانه تو را می خوانم و امید دارم که مرا بی اجابت نخواهی گذاشت.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    گنج نهان


    بر در میکده با آه وفغان آمده ام
    از دغل بازی صوفی به امان آمده ام

    شیخ را گو که در مدرسه بر بند! که من
    زین همه قال و مقال تو به جان آمده ام

    سَرِ خُم باز کن ای پیر که در درگه تو
    با شعف، رقص کنان، دست فشان آمده ام

    گِرهی باز نگردد مگر از غمزه ی یار
    بر درش با تن شوریده، روان آمده ام

    همه جا خانه ی یار است که یارم همه جاست
    پس ز بتخانه سوی کعبه چرا آمده ام

    رتز بگشا و گره باز و معمّا حل کن!
    که از این بادیه بی تاب و توان آمده ام

    تا که از هیچ کنم کوچ بسوی همه چیز
    بوالهوس در طمع گنج نهان آمده ام

    روح الله

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    خدا ترا و مرا از بلا نگهدارد
    ترا ز درد و مرا از دوا نگهدارد

    ****

    ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست
    درد تو به جان خسته داریم ای دوست
    گفتی که به دل شکستگان نزدیکم
    ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

    ****

    دردا که در این سوز و گدازم کس نیست
    همراه در این راه درازم کس نیست
    در قعر دلم جواهر راز بسی است
    اما چه کنم محرم رازم کس نیست

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    نکته

    در زینت المجالس آمده است که:
    مولانا قطب الدین از شخص بد ترکیبی پرسید: «اسم تو چیست؟» گفت: «آدم»
    گفت: «رحمت خدا بر آن کسی باد که این نام را بر تو نهاد و گرنه تو که شباهتی به آدم نداری!»

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    عشق دروغ

    رفته بودیم که دور از انظار دیگران، ساعتی با سر گردانی یک عشق بی پناه، زیر روشنایی مات ماه، گردش کنیم.
    آسمان کاملاً صاف بود. با این وجود، پاره ای ابر سیاه، صورت نازنین ماه را، در سیاهی خود نا پدید می کرد... گفتم: آسمان به این صافی، معلوم نیست این قطعه ابر سیاه، از گریبان ما چه می خواهد؟ اشاره به ابر کرد، آهی کشید و گفت: آن؟ آن ابر نیست! عصاره است. عصاره ی ناله های پنهانی عشاق واقعی است... روی ماه را پوشانده است، تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد ....

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    کسی که از آینه به شما می نگرد، کسی است که شما هر روز باید پاسخی برایش داشته باشید.

    ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    پروانه سوخت، شمع فرو مرد، شب گذشت
    ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند

    ***

    Sajad Perspolis ::: شنبه 3/4/1385::: ساعت 12:8 عصر

    . نام کامل : Enrique Miguel Iglesias Prysler
    2. تاریخ تولد : 8 می 1975 – 18 اردیبهشت 1354

    3. نشانه ماه تولد : گاو

    4. سن : 30 سال

    5. پدر : خولیو ایگلسیاس (معروفترین خواننده اسپانیا)

    6. مادر : Isabel Prysler جامعه شناس و خبرنگار

    7. پدر و مادر وی زمانی که او تنها 5 سال سن داشت از هم جدا شدند

    8. قد : 188 سانتی متر

    9. سایز پا : 44

    10. رنگ چشم و رنگ مو : هر دو قهوه ای روشن

    11. وی یک خواهر و یک برادر دارد که هر دو از او بزرگتر هستند. چهار خواهر ناتنی نیز دارد

    12. انریکه قبل از هر کنسرت چای چینی می نوشد

    13. خودش را اول یک شاعر و بعد یک خواننده می داند

    14. علاقه زیادی به حیوانات خانگی دارد

    15. دوست دارد هر شب تا نزدیک صبح در دیسکو باشد و برقصد و تا ظهر روز

    بعد بخوابد

    16. مرلین مونرو از هنرپیشه های مورد علاقه اوست

    17. او می گوید بدترین کاری که در دوران بچگی کرده است شکاندن پاهای یکی از سگهایش بوده است.

    18. عاشق موج سواری است اما یک بار در هنگام موج سواری با درخت بزرگی برخورد کرده و شش روز در کما بود

    19. اولین الگویش سوپرمن بوده است.

    20. در ابتدای خوانندگی اولین آرزویش تور دور دنیا بوده است

    21. بشقاب پرنده را باور دارد

    22. هیچ وقت بیشتر از بیست دلار توی جیبش نمی گذارد

    23. رنگ های مورد علاقه اش خاکستری سفید سیاه آبی و قرمز است

    24. محبوبترین کلاهش کلاه آبی رنگ اوست زیرا یکی از دوستانش که فوت کرده

    است این کلاه را به او هدیه کرده است.

    25. از اولین قرار با یک دختر برای آشنایی با وی متنفر است.

    26. هم اکنون در میامی زندگی می کند

    27. علاقه زیادی به اتومبیل های کروکی دارد

    28. غذای مورد علاقه اش همبرگر و سیب زمینی سرخ کرده است

    29. از سیگارو مشروبات الکلی متنفر است

    30. بیکاری دیوانه اش می کند

    31. خودش را آدم صادقی می داند که همواره جرع صداقتش را می کشد

    32. در طی سه سال به طور پیاپی شماره یک بود

    33. تمامی هفت آلبوم او جمعا سی میلیون نسخه فروش رفته اند

    34. او با اولین آلبوم خود توانست جایزه Grammy را از چنگ ریکی مارتین در

    آورد

    35. دو تا سریال آبکی آمریکای لاتین با آهنگ های او معروف شدند

    36. ترانه سرایی را از سن شانزده سالگی آغاز و در یک اتاق بسیار کوچک که

    متعلق به یکی از دوستان پدرش بود اغاز کرد

    37. الگوی او در بین خواننده ها در جوانیLionel Richie بوده است که انریکه در آلبوم Escape خود نیز یک ترانه با عنوانTo Love A Woman با وی خوانده

    است.

    38. چهار آلبوم او اسپانیایی و سه آلبوم دیگرش انگلیسی هستند

    39. در اولین آلبوم خود برای اینکه خودش را از پدرش جدا کند از نام خانوادگی Martinez بر روی نوارهای خود استفاده کرد

    40. گروه های موسیقی دهه 80 مانندِDire Straits و The Police را دوست دارد

    41. سه آلبوم خود را با Fonovisa ضبط و پخش کرده است

    42. در بیش از 150 سالن در سراسر جهان کنسرت اجرا کرده است

    43. اصلا دوست ندارد او را یک ریکی مارتین دیگر صدا کنند

    44. گروهی که آهنگ Believe را برای Cher نوشته بودند آهنگ Bailamos را

    برای انریکه نوشتنند

    45. از بچگی به شوخی با مردم علاقه زیادی دارد

    46. او معتقد است بوی طبیعی بدن بهتر از بوی عطر یا ادکلن است

    47. هرگز از خوردن صدف سرخ شده سیر نمی شود

    48. لباس غیر رسمی مورد علاقه اش جین و تی شرت است

    49. اولین آلبوم او با نام Enrique Iglesias در 25 سپتامبر 1995 به بازار عرضه

    شد

    50. دومین آلبوم او با نام Vivir در 26 ژانویه 1997 به بازار عرضه شد

    51. سومین آلبوم او با نام Cosas Del Amor در 1 سپتامبر 1998 به بازار عرضه

    شد

    52. فیلم های مورد علاقه اش ایندیانا جنز و مهاجمین صندوقچه گمشده هستند

    53. بازیگر زن مورد علاقه اش مریل استرپ است

    54. انواع سالاد اسپانیایی را دوست دارد

    55. تا قبل از حضور در تبلیغ ساعت Viceroy هرگز به دستش ساعت نبسته بود

    56. مدیر برنامه های او Rafael Perez Botija کسی است که قبل از این مدیر

    برنامه های پدرش نیز بوده است

    57. بهترین هدیه کریسمس برای او گذراندن تعطیلات به همراه دوستانش است

    58. فارق التحصیل رشته مدیریت بازرگانی از دانشگاه میامی است

    59. هنگام خواب باید یک بالش لای پاهایش بگذارد

    60. تلفظ صحیح اسم او انریکه است و انریکو یک اسم ایتالیایی است

    61. او بعد از پدرش و Antonio Banderas در اسپانیا محبوبترین مرد است

    62. او علاقه خاصی به مسواک زدن دارد و روزی پنج بار مسواک می زند

    63. بسیاری از منتقدان او به خاطر ریش زیر چانه اش و تی شرت هایی که

    می پوشد به او لقب بچه سوسول را داده اند

    64. او در فوتبال یک بازیکن فوق العاده است

    65. او یک خواننده مردمی است

    66. از اینکه دیگران بدون شناخت درباره او قضاوت کنند بیزار است

    67. بازیگر مرد محبوب او آنتونی هاپکینز است

    68. شخصیت کارتونی مورد علاقه اش باگزبانی است

    69. علاقه زیادی به خواندن آثار ارنست همینگوی دارد

    70. تا کنون هزاران بار کارتون پینوکیو را دیده است

    71. انریکه در بیش از 50 برنامه تلویزیونی مجریگری کرده است

    72. مسافرت را خیلی دوست دارد

    73. دوستان کم اما وفاداری دارد

    74. تعطیلات محبوبش کریسمس است

    75. آنا کارنیکوا تنیسور معروف روسی کسی است که انریکه قصد ازدواج با او

    را دارد و کلیپ Escape را نیز به همراه او ساخته است

    76. آنا کارنیکوا پس از دوستی با انریکه یک بار او را به خاطر کلیپ

    Addicted ترک کرده و انریکه نیز از دوری او اشک ریخته بود

    77. خودش را با مطالعه مجلات به روز نگه می دارد

    78. می خواهد هوانوردی یاد بگیرد

    79. شعار زندگیش تلاش برای شاد زیستن است

    80. هر وقت که دیدید انریکه غیبش زد سری به برگر مک دونالد یا کینگ در آن

    محل بزنید

    81. برادر او Julio معروف به Junior ترانه باور کن گوگوش را خوانده است

    82. خواهرش Chabeli گوینده اخبار تلویزیون است

    83. در آلبوم سال 1999 خود با نام Enrique یک آهنگ با Withney Houston اجرا کرده بود و قبل از این آهنگ حتی یک بار هم با Withney Houston

    ملاقات نکرده بود

    84. هنگامی که پدر و مادرش از هم جدا شدند مادرش همان موقع و پدرش نیز در

    سن 52 سالگی ازدواج مجدد کردند

    85. او قصد دارد نام خود را در کتاب رکوردهای دنیا بالاتر از نام پدرش ثبت کنند

    86. یکی از مخالفان جناح انریکه نام آهنگ Bailamos او را به

    Got A Mole تغییر داده است

    87. این شایعه بود که Christina Aguilera خواننده آمریکایی با او روابطی داشته

    است این شایعه پس از اجرای این دو با آهنگFuture در شبکه MTV قوت گرفت

    88. اغلب در طول اجراهایش پایه بلندگو را روی زمین می بینید یا انریکه را در حال دویدن

    89. دوست ندارد در گروه موسیقی لاتین قرار بگیرد زیرا مردم همیشه از یاد

    می برند که او اهل مدیترانه است نه کاراییب

    90. انریکه رقص سالسا بلد نیست

    91. در بین خواننده های فعلی علاقه خاصی به Marc Anthony دارد

    92. انریکه اولین کسی بود که در طول مراسم American Music Awards در

    قسمت تماشاگران به اجرای برنامه پرداخت

    93. انریکه اولین آلبوم خود را به دایه اش Alivaro Olivarez تنها کسی که

    می دانست او رویای خواننده شدن در سر داشت تقدیم کرده است

    94. بهترین آهنگ او از دید طرفداران آهنگHero از آلبوم Escape است انریکه

    این آهنگ را به جان باختگان حادثه 11 سپتامبر تقدیم کرده است

    95. در مدرسه دانش آموز خجالتی بود و دخترها حتی وجودش را احساس

    نمی کردند

    96. او در ابتدا هرگز دوست نداشته که یک خواننده شود زیرا گفته بود که دوست

    ندارد مثل پدرش زن دوست شود

    97. او همیشه موقع خواب نیاز به نوشیدنی دارد

    98. او پس از قرار گرفتن آهنگ Bailamos در بین آهنگ های فیلم Wild Wild West موفق شد با ویل اسمیت بازیگر نقش اول این فیلم رابطه ای دوستانه برقرار

    کند

    99. انریکه آهنگ Quizas خود را به پدر خود تقدیم کرده است

    100. انریکه عاشق برنامه MTV است.

    Sajad Perspolis ::: شنبه 3/4/1385::: ساعت 10:8 صبح

    اين روزها مواظب خودت باش!



    ميشه به جورابت که بوی گربه مرده گرفته بخندی...

    ميشه به دوستت که صبحانه کنسرو تن ماهی رو با چايی شيرين ميخوره بخندی...

    ميشه به گيلاس هايی که با کرم خورديشون بخندی...

    ميشه به اس ام اس های بی نمک نصفه شب بخندی...

    ميشه به گم کردن دفترچه تلفنت بخندی...

    ميشه به التماس کردنهای شب امتحان به درگاه باری تعالي بخندی...

    ميشه به تقلبهايی که دوستت تو خودکارش جاسازی کرده بخندی...

    ميشه به استادتون که سر جلسه امتحان دکمه های پيراهنش رو بالا پايين بسته بخندی...

    ميشه به خنده های دوستت که بيشتر شبيه صدای استارت ژيان ميمونه بخندی...

    ميشه به رنگ لباس دوستت که رنگ هندونه ی نرسيد ه است بخندی...

    میشه به تبلیغات تبرک و حمیییییییییییییید بخندی...

    ميشه به قبض تلفنی که بابا گفته اين بار ديگه پرداخت نميکنم بخندی...

    ميشه به پل عابری که هيچ کس حتی از کنارش رد هم نميشه بخندی...

    ميشه به عاجز(!)بانک هايی که هميشه خدا خراب هستند بخندی...

    ميشه به تب فوتبال اين روزها بخندی...(تب ايران که بند اومد...)

    ميشه به گلهايی که از اجنبی ها خورديم بخندی...

    ميشه به زهر چشمی که با يک لگد از فيگو گرفتند بخندی...

    ميشه به تيکه های عادل فردوسی پور بخندی...

    ميشه به بستنی های يخی جام جهاني بخندی...

    ميشه به سه نقطه های هميشگی آخر جمله هات بخندی...

    ميشه به علامتهای معصوم تعجب بخندی...

    ميشه به لبخند موناليزا بخندی...

    ميشه به افکار تارعنکبوت بسته ات بخندی...

    ميشه به صداي جوجه گنجشکهایی که موقع سرگيجه گرفتنهات به سراغت ميان بخندی...

    ميشه به سوسکی که تو ذهنت لونه کرده بخندی...

    ميشه به موريانه ای که داره هر روز يه تيکه از معصوميت رو ميجوه بخندی...

    ...

    اما يه لحظه ای يه موقعی يه روزی يه جایی يه چيزی يه حرفی يه خاطره ای يه کسی يه اتفاقی يه حادثه ای... يه چيزی رو يه حرفی رو يه خاطره ای رو يه کسی رو يه اتفاقی رو يه حادثه ای رو... يه جوری با يه زبونی با يه چيزی با يه حرفی با يه خاطره ای با يه کسی با يه اتفاقی با يه حادثه ای... يادت ميندازه که نفس کشيدن هم يادت ميره ...چه برسه به اينکه بخوای... يه جايی يه موقعی يه روزی... به يه چيزی به يه حرفی به يه خاطره ای به يه کسی به يه اتفاقی به يه حادثه ای بخندی...



    ليوان شکسته خنده دار تر است يا بغضی که هرگز نشکست...

    Sajad Perspolis ::: جمعه 2/4/1385::: ساعت 9:52 عصر

    چهار شمع به آرامي مي سوختند، محيط آن قدر ساکت


    بود که مي شد صداي صحبت آنها را شنيد.اولين شمع

    گفت: « من صلح هستم، هيچ کس نمي تواند مرا

    هميشه روشن نگه دارد. فکر مي کنم که به زودي

    خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که

    شعله آن کم و بعد خاموش شد. »


    شمع دوم گفت: « من ايمان هستم، واقعا انگار کسي

    به من نيازي ندارد براي همين من ديگر رعبتي ندارم که

    بيشتر از اين روشن بمانم . » حرف شمع ايمان که تمام

    شد ،نسيم ملايمي وزيدو آن را خاموش کرد.


    وقتي نوبت به سومين شمع رسيد با اندوه کفت: « من

    عشق هستم توانايي آن را ندارم که روشن بمانم، چون

    مردم مرا به کناري انداخته اند و اهميتم را نمي فهمند،

    آها حتي فراموش کرده اند که به نزديکترين کسان خود

    محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بي

    درنگ خاموش شد . کودکي وارد اتاق شد و ديد که سه

    شمع ديگر نمي سوزند. او گفت: « شما که مي

    خواستيد تا آخرين لحظه روشن بمانيد، پس چرا ديگر

    نمي سوزيد؟» چهارمين شمع گفت: « نگران نباشد، تا

    وقتي من روشن هستم، به کمک هم مي توانيم شمع

    هاي ديگر را روشن کنيم. من اميد هستم. » چشمان

    کودک درخشيد، شمع اميد را برداشت و بقيه شمع ها

    را روشن کرد.


    بنابر اين شعله اميد هرگز نبايد خاموش شود. ما بايد

    هميشه اميد و ايمان و صلح و عشق را در وجود خود

    حفظ کنيم .

    Sajad Perspolis ::: جمعه 2/4/1385::: ساعت 9:27 عصر

    امروز که محتاج توام جاي تو خاليست
    فردا که مي آيي به سراغم نفسي نيست
    بر من نفسي نيست ، نفسي نيست
    در خانه کسي نيست
    نکن امروز را فردا
    بيا با ما که فردايي نمي ماند
    که از تقدير و فال ما
    در اين دنيا کسي چيزي نمي داند
    تا آينه رفتم که بگيرم خبر از خود
    ديدم که در آن آينه هم جز تو کسي نيست
    من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما
    در تو شده ام گم به من دسترسي نيست
    نکن امروز را فردا
    دلم افتاده زير پا
    بيا اي نازنين اي يار
    دلم را از زمين بردار
    در اين دنياي وانفسا
    تويي تنها ، منم تنها
    نکن امروز را فردا ، بيا با ما ، بيا تا ما
    امروز که محتاج توام جاي تو خاليست
    فردا که مي آيي به سراغم نفسي نيست
    در اين دنياي نا هموار
    که مي بارد به سر آوار
    به حال خود مرا نگذار
    رهايم کن از اين تکرار
    آن کهنه درختم که تنم غرقه ي برف است
    حيثيت اين باغ منم
    خار و خسي نيست


    ---------------------------------------------------


    کلاف سر در گم زندگيمو مي شکافم
    به عشق تو اونو دوباره از نو مي بافم
    حتي اگه اين خونه زندون بشه مي خندم
    زندگيم از دست تو داغون بشه مي خندم
    مي گذره اين دلخوريا مي گذره
    عمر تو و من به خدا مي گذره
    اون که به ويروني اين خونه زد من بودم
    زلف پريشون تو رو شونه زد من بودم
    به فکر من باش که کسي رو جز تو ندارم
    حوصله ي اين همه تنهايي رو ندارم


    ----------------------------------------------------


    با تو چه زندگيهايي که تو روياهام نداشتم
    تک و تنها بودم اما تو رو تنهات نميذاشتم
    چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم
    دم مرگ رسيدم اما به هواي تو نمردم

    دارم از تو مينويسم که نگي دوستت ندارم
    از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم

    موقع نوشتنا وقت اسم گذاشتنا
    کسي رو جز تو نداشتم اسمي جز تو نمي ذاشتم
    من تموم قصه هام قصه توست
    اگه غمگينه اون از غصه توست
    اون از غصه توست

    با تو چه زندگيهايي که تو روياهام نداشتم
    تک و تنها بودم اما تورو تنها نميذاشتم
    حتي من به آرزوهات تو رو آخر ميرسوندم
    ميرسيدي تو من اما آرزو به دل ميموندم

    هي ميخواستم که بگم که بدوني حالمو
    اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو

    توي گفتن و نگفتن از چه روزهايي گذشتم
    انقده رفتم و رفتم
    انقده رفتم و رفتم که هنوزم برنگشتم

    هر چي شعر عاشقونست من براي تو نوشتم
    تو جهنم سوختم اما مينوشتم تو بهشتم
    اگه عاشقونه گفتن عشق تو باعث شه
    اگه مردم تو بدون چه کسي وارثه شه


    ------------------------------------------------------


    از عشق تو از قافله من جا ماندم
    امروز که رفت به انتظار فردا ماندم
    فردا چو رسيد قافله اي نبود سرتاسر دشت
    فرداي دگر قافله پر بود و گذشت !


    -----------------------------------------------------


    در چنين قرني که دانش حاکم است .
    عشق را از صحنه دور انداختن درماندگيست . ديوانگي ست . شرمندگيست .
    دوست دارم اي پايدار . به اندازه ي ابرهاي زميني يا فرشته هاي آسماني . دوستت دارم به اندازه ي زمينمان . شايد هم بيشتر .
    تو را در کومه ي دلم خواهم ديد . به اميد آنروز که بر ديوارش يادگاريي بنويسي تا من بخوانم و بميرم .


    -------------------------------------------------------------


    اگر از عشق مي شه قصه نوشت
    مي شه از عشق تو گفت
    مي شه با ستاره هاي چشم تو
    مغرب نو . مشرق نو بر پا کرد
    مي شه از برق نگات خورشيدو خاکستر کرد
    مي شه از گندمياي سر زلفت يه عالم شعر نوشت
    آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه
    آره از عشق تو مردن داره
    آره از عشق تو مردن داره
    مي شه از عشق تو مرد و ديگه از دست همه راحت شد
    مي شه از عشق تو مرد و ديگه از دست تو هم راحت شد .
    آره از عشق تو ديوونگي هم عالميه
    اگر از عشق مي شه قصه نوشت
    مي شه از عشق تو گفت


    -------------------------------------------------------------------------


    کسي آمد که حرف عشق رو با ما زد
    دل ترسوي ما هم دل به دريا زد
    به يک درياي طوفاني دل ما رفته مهماني
    چه دوره ساحلش از دور پيدا نيست
    يه عمري راهه و در قدرت ما نيست
    بايد پارو نزد وا داد
    بايد دل رو به دريا داد
    خودش مي بردت هر جا دلش خواست
    به هر جا برد بدون ساحل همون جاست (که ساحل ما خيلي تاريک بود)
    به اميدي که ساحل داره اين دريا
    به اميدي که آروم ميشه تا فردا
    به اميدي که اين دريا فقط شاه ماهي داره
    به عشقي که نمي بيني شباشو بي ستاره


    ----------------------------------------------------------------------------------------


    الهي سقف آرزوت خراب بشه روي سرش

    بياي ببيني که همه حلقه زدن دور و برش

    الهي که روز وصال تو واژه از سمت شما

    هيچي از اون روز نمونه . به جز گلاي پر پر عشق

    قسم مي خوردي با مني . قسم مي خوردي به خدا

    خدا الهي بزنه تو کمرت . تو کمرش

    من اهل نفرين نبودم . چه برسه که تو باشي

    بياد الهي خبرت بياد الهي خبرش

    عمرت الهي کم نشه . اما پر از غصه باشه

    زجرايي که به من دادي . بکشي تا آخرش

    الهي که يه روز خوش از تو گلوت پايين نره

    رسواي عالمت کنن اون چشاي در به درت

    مي خوام بدونم قد من عاشقته ؟ دوست داره ؟

    اين که رها کردي منو مي ارزه به درد سرش ؟

    هر چي بدي کردي به من الهي اون با تو کنه

    ببيني ديگري به جات رفته شده همسفرش

    الهي سقف ارزوت خراب بشه روي سرش

    بياي ببيني که همه حلقه زدن دور و برش


    ---------------------------------------------------------


    شب شمع يک طرف رخ جانانه يک طرف
    من يک طرف در آتش و پروانه يک طرف
    گيسو به پشت سر مفکن خال پشت لب
    خوش نيست دام يک طرف و دانه يک طرف
    -----------------------------------------------------------
    من عهد تو سخت سست مي دانستم
    بشکستن آن . درست مي دانستم
    اين دشمني اي دوست که با من به جفا
    آخر کردي . نخست مي دانستم
    --------------------------------------------------------
    سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند
    همدم گل نمي شود ياد سمن نمي کند


    ---------------------------------------------------------


    بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم
    همه تن چشم شدم . خيره به دنبال تو گشتم
    شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
    شدم آن عاشق ديوانه که بودم .

    يادم آيد تو به من گفتي : از اين عشق حذر کن
    لحظه اي چند بر اين آب نظر کن . . .
    با تو گفتم : حذر از عشق ندانم
    سفر از پيش تو هرگز نتوانم
    نتوانم

    روز اول که دل من به تمناي تو پر زد
    چون کبوتر لب بام تو نشستم
    تو به من سنگ زدي . من نه رميدم . نه گسستم . . .

    اشکي از شاخه فرو ريخت
    مرغ حق ناله ي تلخي زد و بگريخت...
    اشک در چشم تو لرزيد
    ماه بر عشق تو خنديد
    ياد آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم
    پاي در دامن اندوه کشيدم
    نه گسستم . نه رميدم...

    رفت در ظلمت غم آن شب و شبهاي دگر هم
    نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
    نه کني دگر از آن کوچه گذر هم
    بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم .. !
    نظر يادت نره با وفا 



    Sajad Perspolis ::: چهارشنبه 31/3/1385::: ساعت 1:21 عصر


    آواي بيداري




    درين شبها
    که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر ميترسد
    درين شبها
    که هر آئينه با تصوير بيگانه است
    درين شبها
    که پنهان ميکند هر چشمه اي سر و سرودش را
    درين شبهاي ظلماني
    چنين بيدار و درياوار
    توئي تنها که ميخواني
    توئي تنها که مي بيني
    توئي تنها که مي بيني
    هزاران کشتي کالاي اين آسوده بندر را
    بسوي آبهاي دور ، چون سيلاب در غرش
    توئي تنها که ميخواني
    رثاي قتل عام و خون پامال تباران شهيدان را
    توئي تنها که ميفهمي
    زبان رمز و آواز چگور نااميدان را
    بر آن شاخ بلند ، اي نغمه ساز باغ بي برگي
    بمان تا بشنوند از شور آوازت
    درختاني که اينک در جوانه هاي سرد باغ در خوابند
    بمان تا دشتهاي روشن آئينه ها ، گلهاي حوباران
    تمام نفرت و نفرين اين ايام غارت را
    ز آواز تو دريابند
    تو غمگين تر سرود حسرت و چاووش اين ايام
    تو باراني ترين ابري که مي گريد
    بباغ مزدک و زرتشت
    تو عصياني ترين خشمي که ميجوشد
    ز جام و ساغر خيام

    درين شبها
    که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر ميترسد
    و پنهان ميکند هر چشمه اي سر و سرودش را
    درين شبهاي ظلماني
    چنين بيدار و درياوار
    توئي تنها که ميخواني



    Sajad Perspolis ::: چهارشنبه 31/3/1385::: ساعت 1:16 عصر














    بالاخره مي ميري


     


     


     


     


     


     


             خب، مي بينم که حسابي به خودت مي رسي


              از خودت مراقبت مي کني.


              نيازهايت را بر آورده مي کني.


              خوب گوش مي دي يا مي خوني ، درباره رژيم غذايي ،


              تغذيه ، خواب و سم زدايي از بدن ،


               همين طور خريدن وسايلي که ميگن


                                                       به درد ورزش مي خوره .


               و گياهان دارويي براي تجديد قوا ،


                                                  وقتي که آسيب مي بيني .


                صابون هايي که تن را تميز مي کنن .


              افشانه هايي که بوي بد را از بين مي برن .


               مايعاتي که اسيد ها و حشره کش ها را خنثي مي کنن .


              اضافه وزن مجاز براي افزايش قدرت و اندازه عضلات .


              زدن آمپولهاي ايمني .


               و خوردن قرص هاي نيرو زا .


               اما يادت باشه که بعد از همه اينها


                بالاخره قصه به پايان مي رسه ...


                مي توني سيگار رو ترک کني ، اما آخر مي ميري .


               دور مواد را خط بکشي ، اما آخر مي ميري .


             خود را از خوردن غذاهاي چرب و سرخ کردني منع کني ،


             و در سلامت کامل باشي ، اما باز مي ميري .


              مي گساري هم که نکني ، باز مي ميري .


              دورکارهاي خلاف رو خط بکشي ، باز مي ميري .


              از نوشيدن قهوه صرف نظر کني و کيفور  نشي ،


              باز مي ميري ، آخرش مي ميري .


              بالاخره مي ميري ، دست آخر مي ميري .


              آخرش مي ميري .


              مي توني نرمش کردن رو از سر بگيري ،


              اما وقتي موسيقي تموم بشه ، مي ميري .


              توي اتومبيل کمربند ايمني هم ببندي ، باز هم مي ميري .


             از نيکوتين فاصله بگيري ، باز هم مي ميري .


             مي توني ورزش کني تا چربي رانهات آب بشه ،


             خوش تيپ تر و تو دل برو تر مي شي، اما باز مي ميري .


              حمام آفتاب هم که نگيري ، باز مي ميري .


              مي توني اون بالا تو آسمون ، 


                                         پي بشقاب پرنده بگردي


              شايد اونا تو رو به مريخ ببرن ،


                                    اما اونجا هم بالا خره مي ميري .


              بالا خره مي ميري ، در نهايت مي ميري .


              آخر ، يک زماني ، مي ميري .


              با کفش هاي ريبوک و نايکو آديداس


           مي توني تو آسمونا سير کني ،


                                            اما اونجا هم بالاخره مي ميري .


               داروهاي نيروبخش هم که بخوري ،


                                                     بالاخره مي ميري.


              روده ات رو هم که سالم نگه داري باز مي ميري .


              مي توني خودت رو منجمد کني و در زمان معلق بموني ،


            اما همين که يخت رو باز کنن ، بالاخره مي ميري .


             مي توني ازدواج کني ، اما باز هم مي ميري .


              به نقطه اوج هم که برسي ، بالاخره مي ميري .


              مي توني خودت رو از شر فشارهاي روحي خلاص کني ،


               استراحت کني ،


                            آزمايش ايدز ، و تست ورزش بدي ،


              به غرب ،


                   اونجا که هوا آفتابيست و از رطوبت خبري نيست


                                                                                    نقل مکان کني


                               و تا صد سال زنده بموني


                                                 اما بالاخره مي ميري .


               سرانجام ، در آخر کار مي ميري .


                   سدر نهايت ، خواه نا خواه مي ميري .


                          پس بهتره حالا که زنده هستي از زندگي لذت ببري


              قبل از اينکه غزل خداحافظي رو بخوني ،


                                            چون بالاخره ، در آخر کار مي ميري. 


                                                


                                        شل سيلور استاين


     



    Sajad Perspolis ::: جمعه 26/3/1385::: ساعت 10:47 صبح

    بازم غروب شده .


     


    تک و تنها جلوي پنجره نشستي وبه غروب خورشيد نگاه ميکني و ياده روزهاي خوش زندگيت


     


     ميافتي که اون روزها هم خيلي زود غروب کردند و از آن روزهاي خوش زندگي تنها شبهاي


     


     تلخ تنهايي برات باقي مونده.


     


    ياد اولين روز آشنايت مي افتي بي اختيار قطرات اشک از چشات سرازير ميشن.


     


    بازهم هجوم خاطرها بر سرت آوار ميشن.


     


    تنهايي داره ديونت ميکنه نمي دوني چيکار کني و پا ميشي ميري بيرون شايد دلت کمي وا بشه


     


    و يا شايد هم کمي فکرت آروم بشه.


     


    مياي بيرون البته نه مثل هميشه اينبار تک و تنها به ياد روزهاي گذشته.


     


    آدمهاي مختلفي از کنارت رد ميشن و تو بي توجه از کنار اونها عبور ميکني.


     


    باران هم نم نم شروع به باريدن ميکنه.


     


    بازهم بي توجه از کنار آدمها رد ميشي و به اونهاهيچ توجه نميکني ناگهان چشمات به يه گوش


     


    ه ايي خيره ميشن .


     


    يه چيزي از دور که به طرف تو مياد چشماتو به خودش خيره مي کنه همونجا خشکت ميزنه کم


     


     کم نزذيک ميشه وايي خداي من ...........


     


    چه چشمهاي شبيه چشمهاي خودشه انگار خودشه .


     


    بي اختيار به اون زل زدي اونهم از دور نگاهش به تو هست و تو چشم از اون بر نمي داري تا


     


     وقتي که به روبروت ميرسه.


     


    باران هم نم نم به روي موهاي عسليش ميزنه و اونها رو روي صورتش پريشون ميکنه يه


     


    حالت عجيبي بهت دست داده نمي توني روي پاهاي خودت وايسي به ناچار به تير چراغ برق


    تکيه ميدي.


     


    اونهم مثل خودت انگار تک و تنهاست.


     


    وقتي که به روبروت رسيد اونهم کمي به چشمهات زل ميزنه و با يک صداي گرم که تو رو تا آسمونها برد سلام کرد .


     


    تو هم مات و مبهوت به چشمهاش زل زدي نميدوني که چي کار کني يهو به ذهنت ميرسه که


     


    براي شام به يه رستوران دعوتش کني و اونهم قبول مي کنه.


     


    هر دو آروم آروم به سوي رستوران حرکت مي کنيد .


     


    يه حس و حال عجيبي بهت دست داده. بي دليل ياد گذشته مي افتي چه روزهاي خوش و شيريني


     


     داشتي در همين فکرها هستي که ناگهان صداي گوش خراش ترمز يه اتومبيل و صداي يه جيغ


     


     بلند تو رو از اون عالم بيرون مياره به اطراف خودت يه نگاهي ميکني از اون هيچ اثري


    نيست.


    باران تندتر شده بود و گه گاهي صداي رعد و برقهاي مهيبي به گوش ميرسيد.


     


    حدود 100 متر پايين تر مردم زيادي جمع شدن.


    چشمات به رد خوني که تا اون پايين کشيده شده خيره ميشه با ديدن اون صحنه پاهات سست


     


    ميشن طوري که نمي توني رو پاهات بايستي با زحمت خودتو به کنار مردم ميرسوني اما جمعيت


     


     زيادي جمع شدن به زحمت اونها رو کنار ميزني چشماتو ميبندي و در دل عا مي کني که...


    چشماتو يواش يواش باز مي کني ميبيني که چشمهاي ناز و موهاي عسليش غرق در خون


     


    شدند.


    اونوقت تازه مي فهمي که چقدر بي کس شدي


    آسمان هم دلش برات مي سوزه طوري که نميتونه جلوي اشکاشو بگيره باران تنتد تند ميباره


    و


     صداي رعد و برق مهيب مي خوان بهت بگن که چقدر بد بختي.


     


    اونهمه جمعيت تنهات ميزارن حالا تو موندي و اون موهاي عسلي و چشمهاي ناز که غرق خون شده .


     


    آرم سرشو بلند مي کني و روي زانوهات ميزاري موهاي بلندوعسليشو از رو صورت خونينش


     


     کنار ميزني چشمهاش هنوز بازه و به چشات زل زده آروم چشمها شو مي بندي وخون روي


     


     صورتشو پاک مي کني و يه بوسه به پيشونيش ميزني.


     


    داري ديونه ميشي باز هم تنها شدي اما تنها تر از هميشه .


     


    از ته دل يه فرياده بلندي ميکشي و ميگي


     


    خدايا آخه چرا من...................................



    Sajad Perspolis ::: پنجشنبه 25/3/1385::: ساعت 12:43 عصر


    روي علف ها چکيده ام.


             من شبنم خواب آلود يک ستاره ام


                                               که روي علف هاي تاريکي چکيده ام.


       جايم اينجا نبود.


       نجواي نمناک علف ها را مي شنوم.


                                                                                 جايم اينجا نبود.


    فانوس


                    در گهواره خروشان دريا شست و شو مي کند.


                    کجا مي رود اين فانوس،


                    اين فانوس دريا پرست پر عطش مست؟


     


    بر سکوي کاشي افق دور


    نگاهم با رقص مه آلود پريان مي چرخد.


                                                              زمزمه هاي شب در رگ هايم مي رويد.


                       باران پر خزه مستي


                       بر ديوا تشنه روحم مي چکد


     


     


     


    فانوس خيس از مجموعه اشعار استاد سهراب سپهري



    Sajad Perspolis ::: پنجشنبه 25/3/1385::: ساعت 12:36 عصر

    تنهايي برام خيلي سخته البته بيشتر از تنهايي بلاتکليف بودن چون اگه بدونم براي من نيست به هيچ دختري دل نمي بندم چون تنها آدمي که ديدم مثل خودمه اوني که دچار مشکل بزرگي شده و هنوز شکستي که از عشق قبليش خورده را قبول نکرده و نمي تونه بپذيره مثل چند وقت پيش خودم درست درکش مي کنم چون خودمم اين دوران را داشتم . من منتظرشم و اگر هم نياد سراغ کسي ني رم دعام کنيد که بتونم داشته باشمش . اون عشق را درک مي کنه و تو غمش کلي عذاب کشيده و اشک ريخته ارزش اين آدم براي من خيلي زياده به همين دليله که من فقط اون را مي خوام


    يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم


    توي آسمون دنيا هر کسي ستاره داره چرا وقتي نوبت ماست آسمون جايي نداره


    اين شعر را تقديم مي کنم به اوني که منتظرم تا تنها گوشه جشمي بهم نشون بده تا همه ام مال او شود و تنها فکرم او کسيکه يه عمر گشتم تا پيداش کنم يه عاشق واقعي...


    ----


    اين روزا سنگينه سرت دور و درازه سفرت


    هواي ما را نداري شلوغ شده دور و ورت


    باست شدم مثل همه يه سايه ي مجسمه


    از جون دنيا چي ميخواي کجاي دنيا مبهمه


    هر چي ميگم مال مني ساز مخالف مي زني


    ---


    عشق را گرفته  تفرقه سفر مي ري بي بدرقه


    تکليف روياهام چي شد دست تو بود بي دقدقه


    عاشقي که اما نداره جنون که هاشا نداره


    از همشون عاشق ترم اين ديگه دعوا نداره


    آسون نمي شه تورو داشت بايد پيشت ستاره کاشت


    ماه را بايد از آسمون تو تاق چشم تو گذاشت


    من از تو دل نمي کنم عاشقترينشون منم


    ساز مخالف را بزن من ولي دم نمي زنم



    Sajad Perspolis ::: پنجشنبه 25/3/1385::: ساعت 12:26 عصر

       1   2   3      >

    ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ